یک استاد هنر دانشگاه مریلند امریکا تشرف به دین مبین اسلام را تولد جدیدی برای خود دانست

ندای وحی

قرآنی ،اعتقادی،مذهبی ، تربیتی

درباره من
این وب سایت جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ، با لا بردن سطح آگاهیهای دینی اعتقادی تربیتی
موضوعات
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: دو شنبه 5 / 4 / 1400 ساعت: 8:43

تشرف جوان فرانسوی به دین مبین اسلام در البرز

***************************

یک استاد هنر دانشگاه مریلند امریکا تشرف به دین مبین اسلام را تولد جدیدی برای خود دانست

جفرسون بندر، استاد هنر دانشگاه مریلند آمریکا پس از مسلمان شدن گفت: معتقدم که با گرایش به اسلام تولدی دوباره یافتم.
امام مسجد مرکز اسلامی واشنگتن، جمعه گذشته هنگامی که نمازگزاران برای ترک این مرکز اسلامی اماده می شدند، اسلام آوردن این هنرمند جوان را اعلام کرد و پس از آن، جفرسون بندر، با صدای بلند شهادتین را با دو زبان عربی و انگلیسی گفت و به دین اسلام مشرف شد.

 
***************************

 

 

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: دو شنبه 5 / 4 / 1400 ساعت: 8:35

***********************

جوان مسيحي

موهاي بلندي داشت اونارو پشت سرش بسته بود يک گيتار بلندي هم دستش بود دوستي اونو بامن آشنا کرد

مي گفت سئوالاتي از اسلام و قرآن داره جواب مي خواد.

***********************

 

 

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: دو شنبه 4 / 2 / 1400 ساعت: 20:57


اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!

زنان در كجاوه مى مانند اما مردان يكى يكى از اسب فرود مى آيند و كنجكاو و متحير اما متين و مؤدب به كاروانسالار نزديك مى شوند.
امام فرمان مى دهد كه پرچمها را بياورند؛ او مى خواهد سپاه كوچك خويش ‍ را پيش از رسيدن به كربلا سازماندهى كند.
دوازده علم براى دوازده علمدار.

 

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: دو شنبه 4 / 2 / 1400 ساعت: 20:54

دو واحد سیاسی «کوفه شناسی» / شهری پولدار و شورشگر، همراه با چرخش های سیاسی


خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو !

كاش خدا جاى ترا با من عوض مى كرد.
كاش خدا مرا به جاى تو مى آفريد .
اى كاش من به جاى تو رونده اين راه بودم .

 

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: دو شنبه 4 / 2 / 1400 ساعت: 20:51

كوفه,اماكن مذهبي عراق,مكانهاي زيارتي عراق
كوفه آبستن حادثه است

كوفه آبستن حادثه است . رفت و آمدها، ديد و باز ديدها و حرف و سخنها به سان اولين بادهايى است كه ظهور حتمى طوفان را وعده مى دهد.

 

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: دو شنبه 17 / 12 / 1399 ساعت: 6:0

قسمت بیست و پنجم مسابقه رمان از دیار حبیب

پاسخ : از دیار حبیب

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم



غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى

 

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: دو شنبه 17 / 12 / 1399 ساعت: 6:0

از دیار حبیب

« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم »


سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند...

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: دو شنبه 17 / 12 / 1399 ساعت: 6:0

شیطان و بساط دست فروشی.........

شیطان و بساط فریب فروشی

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: یک شنبه 3 / 11 / 1399 ساعت: 8:45

The-Greedy-King-moral-stories

پادشاه حریص

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟
موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: یک شنبه 3 / 11 / 1399 ساعت: 8:38

تاوان عشق
روزي فردوسي در مجلس سلطان محمود غزنوي اشعاري خواند و همه حاضران تحت تاثير قرار گرفتند لذا سلطان محمود خواهش کرد که وي شاهنامه را بسرايد و به وزيرش دستور داد براي هر هزار بيت هزار مثقال طلا به او دهند وقتي شاهنامه تمام شد شاه با وزرايش مشورت کرد که چه انعامي به فردوسي دهد .

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: یک شنبه 3 / 11 / 1399 ساعت: 8:33

ابوبکر محمد بن سیرین

نخواه گناه کنی ، نمیکنی ... ؟ !

یه جوونی بود به نام ابن سیرین ...
شغل این جوون بزاز بود ، مغازه هم نداشت ...
فقط یه سبد داشت که رو سرش میذ اشت و تو این کوچه ها را میافتاد و كاسبي مي كرد و گاهي هم براي رفع خستگي گوشه اي مي نشست و بساطش را كناري پهن مي كرد.
از قضا زن جوا نی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود ا و را به دام بندازه .

 

 

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: سه شنبه 23 / 9 / 1399 ساعت: 17:55

شیطان چگونه انسان را فریب می‌دهد؟

شیطان:

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: سه شنبه 23 / 9 / 1399 ساعت: 17:52

شعرهايي براي بانوي آب و آفتاب و آينه

آفتاب و آیینه

آفتاب تندي بالاي سرمان بود. سوز داغي در کوير در جريان بود. ما همه عرق مي ريختيم. هم خسته بوديم و هم تشنه.چندين مرحله از بازرسي را طي کرده بوديم. مراحل موفقيت آميز و گاهي سخت فراواني داشتيم. بعضي ها بين راه غالب تهي کرده بودند.مرحله به مرحله به مقصد نزديکتر مي شديم. با هم توي يک صف بوديم و البته او دو نفر جلوتر از من بود. معمولا در صف هايي که مي ايستاديم
موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: سه شنبه 23 / 9 / 1399 ساعت: 17:49

اولین لحظه ورود به بهشت.

ديدار در بهشت


فرشتگان‌ بال‌ در بال‌ پرواز مي‌كردند و فرود مي‌آمدند، آنچنانكه‌ آسمان‌ را به‌ تمامي‌ مي‌پوشاندند.
دو فرشته‌ پيش‌ روي‌ آنها بودند كه‌ طلايه‌دارشان‌ به‌نظر مي‌آمدند. ناگهان‌ بوي‌ بهشت‌ به‌ مشامم‌ رسيد و بعد باغ‌ها و بوستان‌ها و جويبارها، چشمم‌ را خيره‌ كردند.
حوريه‌ها صف‌ در صف‌ ايستاده‌ بودند و ورود مرا انتظار مي‌كشيدند.

 

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: یک شنبه 16 / 8 / 1399 ساعت: 18:37

به مولايم مهدى(عج)

امشب شب عروسى پسرم است. آن ‏قدر كار براى انجام دادن دارم كه نمى ‏دانم به كدامشان برسم. جواب تلفن خواهرم را كه مى‏دهم، صداى در حياط را مى‏ شنوم.
هيچ ‏كس در خانه نيست. چادرم را به سرم مى‏ اندازم و از ميان حياط چراغانى ‏شده و ميز و صندلي ها مى‏ گذرم. لحظه ‏اى مى‏ ايستم. به آسمان نگاه مى ‏كنم. ابرهاى سفيد زير نور خورشيد صورتى شده ‏اند. هوا دارد تاريك مى‏ شود و الان مهمانها از راه مى ‏رسند. پس محمد كجاست؟

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: یک شنبه 16 / 8 / 1399 ساعت: 18:34

http://bayanbox.ir/view/8680700586232020305/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DA%AF%DB%8C-2.jpg

به‌ ما نگفتند...

راستش‌ را به‌ ما نگفتند یا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.
گفتند: تو كه‌ بیایي‌ خون‌ به‌ پا مي‌كني‌،جوي‌ خون‌ به‌ راه‌ مي‌اندازي‌ و از كشته‌ پشته‌ مي‌سازي‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست‌ مثل‌ اینكه‌ حادثه‌اي‌ به‌ شیریني‌ تولد را كتمان‌ كنند و تنها از درد زادن‌ بگویند.

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: یک شنبه 16 / 8 / 1399 ساعت: 18:28

http://bayanbox.ir/view/4715715198461546984/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DA%AF%DB%8C-3.jpg

باغبان‌ باغستان‌ توحید

از كشتزاري‌ گذشت‌ و چشمانش‌ دنبال‌ جوي‌ آبي‌ مي‌گشت‌ تا جگر تفته‌اش‌ را آسوده‌ سازد ولي‌ آبي‌ نیافت‌.
باغها را گویا چند روز پیش‌تر آب‌ بسته‌ بودند و اكنون‌ در جویها از آب‌ خبري‌ نبود. به‌ نخلها رسید كه‌ انبوه‌ و سردرهم‌ قد برافراشته‌ بودند. خود را به‌ سایه‌ آنها كشید، راه‌ را كوتاه‌تر كرد و از كنارة‌ جوي‌ به‌ میان‌ باغ‌ رفت‌. شاید هم‌ امیدوار بود قبل‌ از اینكه‌ وارد شهر شود جوي‌ آبي‌ بیابد...
موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: شنبه 9 / 7 / 1399 ساعت: 4:0

جشن نیمه ی رمضان در مراکز کانون فارس

باغبان‌ باغستان‌ توحید

بیابان‌ در كوره‌ خورشید مي‌سوخت‌. تا چشم‌ كار مي‌كرد خشكي‌ بود و صحراي‌ لخت‌ و عور كه‌ سایة‌ تك‌ درختي‌ هم‌ نوید آسایشي‌ در گذرنده‌ برنمي‌انگیخت‌.
هرم‌ گرما از زمین‌ برمي‌خاست‌ و سرابي‌ مي‌ساخت‌ كه‌ ذهن‌ عطشان‌ رهگذر را به‌ رؤیائي‌ شیرین‌ و لذت‌بخش‌ مي‌كشید، رؤیاي‌ بركة‌ آبي‌ زلال‌ و سایه‌سار چندین‌ نخل‌ و جان‌پناهي‌ در برابر هجوم‌ گرماي‌ بي‌امان‌ كویر...
بوته‌هاي‌ خار، بي‌بهره‌اي‌ بر شاخه‌، خاكستري‌ و ساكت‌، در غربت‌ صحرا، همراه‌ باد گرم‌ مویه‌ مي‌كردند.

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: شنبه 9 / 7 / 1399 ساعت: 4:0

http://daneshavaran.ir/wp-content/uploads/333.jpg

عطر مهمان‌ نوازي‌ امام‌ زمان‌ (عج‌)

با اینكه‌ چند روزي‌ بیشتر از آمدن‌ بهار نگذشته‌ بود و هوا هنوز بهاري‌ نشده‌ بود، درخت‌ها اندكي‌ جوانه‌ زده‌ بودند. هنوز از شمیم‌ گل‌هاي‌ بهاري‌ مست‌ نمي‌شدي‌ و نسیم‌ نوازشت‌ نمي‌كرد.
زمین‌ هنوز مهربان‌ نشده‌ بود و دلش‌ نمي‌خواست‌ آنچه‌ در دل‌ دارد ارزان‌ و به‌ راحتي‌ بیرون‌ بریزد. شاید دلش‌ مي‌خواست‌ دستي‌ بر سرو رویش‌ بكشي‌ و نازش‌ كني‌، تا دلش‌ كم‌ كمك‌ نرم‌ شود.
زمستان‌ مغرور گویي‌ دلش‌ نمي‌آمد، جایش‌ را به‌ بهار بدهد. حالا هم‌ كه‌ رفته‌ بود، دارو دسته‌اش‌ را جا گذاشته‌ بود. هنوز توي‌ آسماني‌ كه‌ این‌ روزها لاجوردي‌ اش‌ باید ببیني‌، ابرهاي‌ عقده‌اي‌ را مي‌دیدي‌ كه‌ چون‌ در زمستان‌ فرصت‌ آمدن‌ پیدا نكرده‌ بودند، حالا مي‌خواستند تلافي‌ اش‌ را سر بهار در بیاورند.

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
نويسنده :اکبر احمدی
تاريخ: شنبه 9 / 7 / 1399 ساعت: 4:0

لحظاتتان سرشار از عطر حضور خدا...........

عطر حضور


هوا صاف‌ و آبي‌ بود. عقیق‌ زردي‌ در دل‌ آبي‌ آسمان‌ خودنمایي‌ مي‌كرد. عقیق‌ زردي‌ به‌ درشتي‌ یك‌ گنبد. مرد غمگین‌، تا چشمش‌ به‌ گنبد طلایي‌ امام‌رضا(ع‌) افتاد، دست‌ بر سینه‌ گذاشت‌ و با اشارة‌ سر سلامي‌ به‌ آقا كرد و آهسته‌ آهسته‌ به‌ سمت‌ حرم‌ رفت‌.
كبوتراي‌ حرم‌ بق‌ بقو كنان‌ پایین‌ مي‌آمدند دانه‌ مي‌خوردند و با قلبي‌ پر نشاط‌ به‌ سوي‌ آغوش‌ رضوي‌ برمي‌گشتند. مرد نگاهش‌ از كبوترها و پنجرة‌ فولاد گذشت‌ و به‌ گنبد طلایي‌ رسید.
چند وقت‌ پیش‌ براي‌ علاج‌ درد دندانش‌ پیش‌ دكتر رفته‌ بود. دكتر گفته‌ بود ?غده‌اي‌ مشكوك‌ كنار زبانت‌ است‌ كه‌ باید حتماً عمل‌ شود?. مرد هم‌ این‌ كار را انجام‌ داده‌ بود. ولي‌ اي‌ كاش‌ عمل‌ نمي‌كرد. بعد از عمل‌ زبانش‌ الكن‌ و سپس‌ براي‌ همیشه‌ لال‌ شده‌بود. پیش‌ هر دكتري‌ كه‌ رفت‌ گفتند تارهاي‌ صوتي‌ات‌ آسیب‌ دیده‌ و هیچ‌ كاري‌ هم‌ نمي‌توان‌ كرد.
مرد وقتي‌ یاد گذشته‌ مي‌افتاد به‌ جز حسرت‌ چیزي‌ به‌ قلبش‌ راه‌ نمي‌یافت‌. نگاهش‌ به‌ سمت‌ گنبد امام‌رضا(ع‌) كشیده‌ شده‌ و با زبان‌ بي‌زباني‌ به‌ راز و نیاز با امامش‌ پرداخت‌ و از او مدد خواست‌.
اشك‌ از گونه‌هاي‌ مرد جاري‌ بود. وقتي‌ به‌ خودش‌ آمد دید مردم‌ دور او را گرفته‌اند و نگاهش‌ مي‌كنند. پسربچه‌اي‌ چادر مادرش‌ را كشید و گفت‌، مامان‌ مامان‌ آقاهه‌ مثل‌ اینكه‌ لاله‌ نه‌؟ مرد جواني‌ گفت‌ ان‌شاءالله خود امام‌ رضا(ع‌) شفاش‌ بده‌! پیرزني‌ كه‌ چادر چروكي‌ به‌ سرش‌ بود و گوشه‌اي‌ از آن‌ را هم‌ به‌ دهان‌ گرفته‌ بود گفت‌، ?ننه‌! خدا بهت‌ كمك‌ كنه‌. ما كه‌ نفهمیدیم‌ تو به‌ امام‌ رضا چي‌ مي‌گي‌ ننه‌. قربون‌ غریبي‌ امام‌ رضا برم‌. این‌ آدم‌ با زبون‌ دلش‌ اینقدر ناله‌ كرد كه‌ دل‌ ما براش‌ سوخت‌.? بعد رو كرد به‌ حرم‌ و گفت‌: یا امام‌ غریب‌، خودت‌ شفاش‌ بده‌!
مرد كه‌ تازه‌ متوجه‌ شده‌ بود كه‌ مردم‌ دوره‌اش‌ كردن‌، خجالت‌ كشید و به‌ سمت‌ صحني‌ دیگر رفت‌. توي‌ راه‌ متوجه‌ سلام‌ یكي‌ از خدام‌ شد. با سرش‌ علیك‌ گفت‌. خادم‌ كه‌ مي‌شناختش‌ و مي‌دانست‌ كه‌ پس‌ از عمل‌ قدرت‌ تكلمش‌ را از دست‌ داده‌ توصیه‌ كرد كه‌ پیش‌ یكي‌ دو دكتر متخصص‌ در تهران‌ برود.
به‌ دیدن‌ آقاي‌ علوي‌ رفت‌ كه‌ از دوستانش‌ بود و حال‌ و روز او را طاقت‌ نمي‌آورد. آقاي‌ علوي‌ اصرار مي‌كرد و مي‌گفت‌:
نذر كن‌ و چهل‌ شب‌ چهارشنبه‌، برو به‌ مسجد جمكران‌. برو خدمت‌ آقا امام‌زمان‌(عج‌) و از او بخواه‌ تا كمكت‌ كنه‌.
مرد ته‌ دلش‌ روشن‌ بود. به‌ دلش‌ افتاده‌ بود كه‌ حتماً امام‌ زمان‌(عج‌) خواستة‌ او را بي‌جواب‌ نمي‌گذارد. تصمیم‌ گرفت‌ هر هفته‌ شب‌ چهارشنبه‌ با هواپیما برود تهران‌ و سپس‌ جمكران‌ و بعد به‌ مشهد برگردد. توكلت‌ علي‌اللهي‌ توي‌ دلش‌ گفت‌ و از همان‌ هفته‌ شروع‌ كرد.
هفتة‌ سي‌ و هشتم‌ بود، داخل‌ مسجد نشسته‌ بود و نماز امام‌زمان‌(عج‌) مي‌خواند. سرش‌ را روي‌ مهر گذاشت‌ و شروع‌ كرد به‌ صلوات‌ فرستادن‌. عطر گل‌ محمدي‌ همه‌ جا را پر كرده‌ بود. نوري‌ سفید نه‌، نارنجي‌، یك‌ نور عجیبي‌ كه‌ تا حالا ندیده‌ بود همه‌ جا را گرفت‌. هیاهویي‌ شنید. انگار كسي‌ وارد مسجد شده‌ بود. جرأت‌ نداشت‌ سرش‌ را از روي‌ مهر بردارد. حال‌ غریبي‌ بهش‌ دست‌ داد. سر از مهر برداشت‌. مرد نوراني‌ و زیبارویي‌ داخل‌ مسجد شده‌ بود. مردم‌ دورادورش‌ را گرفته‌ بودند. درست‌ مي‌شنید. همه‌ مي‌گفتند یا حجة‌بن‌الحسن‌العسكري‌! یعني‌ او امام‌ زمان‌ بود. باورش‌ براي‌ او سخت‌ بود. همه‌ سلام‌ مي‌كردند. هر كسي‌ حاجت‌ خودش‌ را مي‌گفت‌. مرد مات‌ و مبهوت‌ ایستاده‌ بود. در دلش‌ گفت‌ ?اي‌ كاش‌ مي‌تونستم‌ به‌ آقا سلام‌ بدهم‌? و شروع‌ به‌ گریه‌ كرد. سراسر وجودش‌ پر از نور شد. خودش‌ را توي‌ یك‌ بهشت‌ بزرگ‌ مي‌دید. همه‌ جا پر از نور و عطر خوش‌ گل‌هاي‌ محمدي‌ بود. حضرت‌ به‌ سمت‌ او آمده‌ بود. رو به‌ او كرد و فرمود ?سلام‌ كن‌!? مرد ناباورانه‌ نگاه‌ مي‌كرد. چگونه‌ مي‌توانست‌ سلام‌ بكند. اگر مي‌توانست‌ نه‌ یك‌ سلام‌، صد سلام‌ به‌ او مي‌گفت‌. اگر مي‌توانست‌ خیلي‌ حرف‌ها داشت‌ كه‌ بزند. با شرمندگي‌ به‌ زبانش‌ اشاره‌ كرد و كلمات‌ گنگ‌ و نامفهومي‌ را ادا كرد.
حضرت‌ حجت‌(عج‌) دوباره‌ گفت‌: ?سلام‌ كن‌?. مرد خجالت‌ زده‌ شد. آنقدر كه‌ دوست‌ داشت‌ زمین‌ دهان‌ باز كند و او را ببلعد. نگاهش‌ از پشت‌ دریاي‌ مواج‌ اشك‌هایش‌ گذر كرد تا به‌ امام‌ رسید. بلند گفت‌، ?السلام‌ علیك‌ یا اباصالح‌?. زبانش‌ باز شد. متحیر شد. به‌ خود آمد. دید هنوز در سجده‌ است‌ و دارد براي‌ امام‌ زمان‌(عج‌) صلوات‌ مي‌فرستد. با خود گفت‌ یعني‌ من‌ شفا گرفتم‌.
مرد تمام‌ راه‌ تا برگردد به‌ مشهد در فكر اتفاقي‌ بود كه‌ برایش‌ افتاده‌ بود. وقتي‌ ماوقع‌ را براي‌ خدام‌ گفت‌ همگي‌ اشك‌ در چشمانشان‌ حلقه‌ زده‌ بود. *

افروز ساده‌

پي‌نوشت‌ :
*. برگرفته‌ از كتاب‌ كرامات‌ المهدي‌ ـ چاپ‌ انتشارات‌ مسجد مقدس‌ جمكران‌. این‌ بازآفریني‌ شرح‌ كرامت‌ حضرت‌ ولي‌عصر(عج‌) به‌ یكي‌ از خدام‌ امام‌ رضا(ع‌) است‌.

موضوع: داستانها , ,
برچسب‌ها: داستانها
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 6 صفحه بعد
تازه ترين مطالب
دوستان
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5282
بازدید دیروز : 5060
بازدید هفته : 18070
بازدید ماه : 21275
بازدید کل : 2467551
تعداد مطالب : 14650
تعداد نظرات : 79
تعداد آنلاین : 1


Alternative content


ک